ما سه نفر توی بیابان برهوت بودیم و بوی اول شب از زمین میجوشید . ماه نصفه نیمه تازه طلوع کرده بود و آنقدر بزرگ بود که من نتوانستم آن را به یک سیب گازخوده ی سرخ تشبیه کنم . به هر حال برای خودش می درخشید . ما هم برای خودمان در بیابان راه میرفتیم و چیزهایی که داشتیم سیگار بود و ماشعیر . جلوتر رفتیم . نور چراغهای شهر به پشتمان میخورد و حالا ما سایه های درازی بودیم که انگار درهم برهم میشد. من سه نخ سیگار بین خودمان تقسیم کردم ولی باد می آمد و نمیشد سیگار را روشن کرد . فندک دست به دست شد و جاسم تصمیم گ
برچسب:
نویسنده: آریا رضایی
تاريخ: پنجشنبه
6 آذر
1404 ساعت: 23:16